خرید بک لینک
فیلم «شماره 17 سهیلا»ی جشنواره فجر را گویی به عنوان نمونه سینمایی وبلاگ یادداشت های یک دختر ترشیده ساخته اند؛ داستان دختری سی و هشت ساله که دلش می خواهد زودتر ازدواج کند تا بتواند بچه دار شود. او به توصیه دوستانش با خواستگارهای قدیمی تماس می گیرد، به یک دفتر همسریابی می رود و حتی با یک مرد مسن قرا

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:44

پسربچه گیر داده بود و از مادرش می خواست برایش یکی از اسباب بازی های دستفروش را بخرد. مادر تظاهر می کرد نمی شنود. دختر جوانی که به میله واگن مترو تکیه داده بود، دست کرد توی کیفش، پول داد و اسباب بازی را خرید و به بچه سپرد. مادر بچه گفت لازم نبود. دختر جواب داد چرا، من روان شناسی خوانده ام. بچه از تو

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:44

داستان کوتاه تمام روز را منتظر بود. اولش خیال می کرد صبح وقتی به شرکت می رود، از طرف مرد، یک سبد گل برایش می رسد تا از دلش در بیاید. سه هفته می شد کات کرده بودند، اما هرچه نباشد، ولنتاین بود و حتما دل مرد تا آن موقع برایش تنگ شده بود. تا ظهر خبری از سبد گل نشد. در واقع داشت خودش را گول می زد، چون م

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:44

ما مجرد ماندیم، چون همکلاسی هایمان با همکارانشان ازدواج کردند و همکارانمان با همکلاسی هایشان!

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین ۱۳۹۶ساعت 14:4 توسط |

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:44

«امپاتی (empathy) به معنای خود را به جای دیگران قرار دادن است. مادری کودکش را به گردش میبرد. او خیلی خوشحال است اما کودک زارزار گریه میکند. مادر ابتدا دلیل گریه کودک را نمیفهمد اما وقتی خود را به جای او میگذارد و از دید یک کودک به جهان نگاه میکند، تازه متوجه میشود که او فقط پاهای آدم ها را می

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:44

شترها دست کم از یک نظر خوشبخت اند. خوب بود که آدم ها هم می توانستند انرژی های خوب روزهای گرم را در گوشه ای از قلبشان ذخیره کننند تا در روزهای سرد و غم انگیز به دردشان بخورد. در زندگی روزهایی هست که قلبت پر از شادی و عشق می شود، اما در عوض روزهایی هم هست که هیچ انگیزه و امیدی نداری. کاش می شد بخشی

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:44

من خیال می کنم دلیل این که نوزادها زود قد می کشند و بزرگ می شوند، این است که مدام در آغوش مادرشان هستند یا در آغوش پدر، خاله، مادربزرگ... خلاصه آدم هایی که خالصانه و از روی محبت عمیق آدم را بغل می کنند. بزرگ تر که می شوند، این بغل کردن ها کمتر می شود. برای همین دست از قد کشیدن برمی دارند و همان قدر

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:44

فرید دانشفر در وبلاگ خود شرح گفتگویش با من را منتشر کرده است:

http://istgaheman.blogfa.com/post/181

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 9:1 توسط |

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:44

سوار تاکسی که شدم، پسره پرید کنارم و به راننده گفت: بقیه رو من حساب می کنم، شما برو! از ایستگاه تجریش دنبالم بود و سعی داشت سر حرف را باهام باز کند. محلش نگذاشتم. حالا هم اشاره کردم: راننده آشناس، برمی گرده می زنه تو دهنت ها! تا ساکت شد. فردایش از بابا پرسیدم فلان راننده چیزی به شما نگفت؟ بابا جواب

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:44

بدی اش این است که رویاهای آدم ها با خودشان پیر نمی شوند. اگر در بیست سالگی، مرد رویاهایت، بلند قد و چهارشانه و جذاب بود، وقتی چهل سالت شد و هنوز پیدایش نکردی، در ذهنت خمیده و شکسته یا چاق و کچل نمی شود. همان شکلی می ماند تا مدام آزارت بدهد. آنها که جور دیگری زندگی کرده اند، خیال می کنند باید کوتاه

برچسب: نویسنده: هستی دادخواه تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 16:44

صفحه بندی